نصیحت پدر

                                        

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر»


                     جامی




/ 4 نظر / 45 بازدید
بشیری

سلام عالی بود.برای اولین بار بود که این شعر را می خواندم.خیلی جالب بود.حاکم شدن چه آسان،آدم شدن چه مشکل. ارادتمندم

بسوی نور

سلام عزیز دل من بیشتر بیادتم کسی بنشسته اندر قلب و جانم بود ھمجسم و ھمخون و روانم ندایم می دھد ھر دم به سوئی منم چون کاروان او ساربانم[ گل]یک دنیا سباس[گل]

خیلی خوب بود واقعا مطالبتون عالیه جدی میگم[فرشته]

فاطمه

ببخشید تو نظر قبلی یادم رفت اسمم رو بگم ذوق زده شده بودم