سودای دل

همچو نی می نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ ناپیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بس که طوفانزا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

خانه مور است و منزلگاه بوم

آسمان با همت والای دل

گنج مومن خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی

خندم از امیدواری های دل

                      رهی معیری

 

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
علی حسینی

با سلام دوست خوش ذوقم لذت بردم نمی دانم اسرار قلم را همه بازگفتید یا بر سیاق هر که را اسرار حق اموختند مهر کردند و دهانش دوختند ترجیح دادید تا دل را سر و سامانی دهید در هر حال موفق باشید دقت در نظریه انسانواره نبودن خداوند در عین شخصیت داشتن از استاد محمد مجتهد شبستری فراموش نشود

قلم سیاه

سلام چقدر اینجا بوی آشنا می آید اسرار قلم یادش بخیر . . . . یا حق