فردوسی بزرگ



اَللَّهُمَّ اِنّى اَعْتَذِرُ اِلَیْکَ مِنْ مَظْلُومٍ ظُلِمَ بِحَضْرَتى،فَلَمْ اَنْصُرْهُ
بار خدایا به پیشگاهت عذر خواهم در حق ستمدیدهاى که در حضور من بر اوستم رفته و من یاریش ننمودم،
وَ مِنْ مَعْرُوفٍ اُسْدِىَ اِلَىَّ فَلَمْ اَشْکُرْهُ،
و از احسانى که در حقّم شده و شکرش را بجا نیاوردهام
وَ مِنْ مُسىءٍ اعْتَذَرَ اِلَىَّ فَلَمْ اَعْذِرْهُ،
و از بد کنندهاى که از من پوزش خواسته و عذرش را نپذیرفتهام
وَ مَنْ ذىفاقَةٍ سَئَلَنى فَلَمْ اُوثِرْهُ، وَ مِنْ حَقِّ ذى حَقٍّ،لَزِمَنى لِمُؤْمِنٍ فَلَمْ اُوَفِّرْهُ،
و از فقیرى که از من حاجت خواسته و من خواست او را بر خواست خود ترجیح نداده،و از حقّ مؤمن حق دارى که بر عهدهام مانده و آن را ادا ننمودم،
وَ مِنْ عَیْبِ مُؤْمِنٍ ظَهَرَ لى فَلَمْ اَسْتُرْهُ،
و از عیب مؤمنى که بر من آشکار گشته و آن را نپوشاندم
وَ مِنْ کُلِّ اِثْمٍ عَرَضَ لى فَلَمْ اَهْجُرْهُ.
و از هر معصیتى که برایم پیش آمده و از آن دورى نجستم
اَعْتَذِرُ اِلَیْکَ-یا اِلهى - مِنْهُنّ،وَ مِنْ نَظآئِرِهِنَاِعْتِذارَ نَدامَةٍ یَکُونُ واعِظاً لِما بَیْنَ،یَدَىَّ مِنْ اَشْباهِهِنَّ،
بار الها از همه آنها و از آنچه مانند آنهاست از حضرتت با دل آکنده ازپشیمانى عذر میخواهم، عذرى که مرا در آینده از نظایر آنچه بر من گذشت،بازدارد،
فَصَلِّ،عَلى مُحَمَّدٍ وَالِهِ، وَاجْعَلْ نَدامَتى عَلى ما وَقَعْتُ فیهِ،مِنَ الزَّلاَّتِ،
پس بر محمد و آلش درود فرست، و پشیمانیم را بر لغزشهایى که،گرفتارشان شدهام،
وَ عَزْمى عَلى تَرْکِ مایَعْرِضُ لى مِنَالسَّیِّئاتِ تَوْبَةًتُوجِبُ لى مَحَبَّتَکَ، یا مُحِبَّ التَّوَّابینَ....
و تصمیم را بر ترک گناهانى که برایم پیش آیند توبه،اى،قرار ده که برایم موجب عشق تو گردد، اى دوستدار توبه کنندگان،...

دورههای جنینی، نوزادی، کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسانی و کهنسالی، واضح ترین دورههایی هستند که در چرخه زندگی هر فرد وجود دارند و هر کس در حالت عادی، تمام این مراحل را طی میکند، ولی این چرخه برای زنان در بیشتر کشور های در حال توسعه از جمله در ایران، به ندرت به طور کامل طی میشود.
زنان در ایران حتی از دوره پیش از تولدشان و یا بعد از مرگ، در مقایسه با وضعیت زنان در کشورهای توسعهیافته، در شرایط سخت و گاه تأسفباری هستند و در این میان، وضعیت زنان در گروه سنی زیر ۱۸ سال به مراتب وخیمتر است.
طبق کنوانسیونهای جهانی، افراد زیر ۱۸ سال، کودک تلقی میشوند، چون آنها در این گروه سنی، فاقد تواناییهای دفاع از حقوق اولیه خود هستند و طبیعتا وقتی در چنین شرایطی، به عنوان فردی بزرگسال، وارد فرایند جامعهپذیری، اجتماعی شدن و کسب آموزههای اجتماعی میشوند، با دشواریهای زیادی روبهرو میشوند که ممکن است به محرومیتهای شدید و وارد شدن فشار روحی و روانی زیاد به آنها منجر شود.
با در نظر گرفتن شرایط فرهنگی جامعه ایران، به نظر میرسد که اگر بخواهیم در روانشناسی بزرگسالان در جامعه ایران امروز کمی مداقه کنیم و به جزئیات مسائل اجتماعی و روانی بپردازیم که گریبانگیر اعضای جامعه ایران، به ویژه زنان شده است، باید یک حلقه مفقوده اساسی را در چرخه زندگی بیشتر اعضای این جامعه بررسی کنیم.
بررسیها نشان میدهد که "دوران کودکی" نقش مهمی در شکلگیری شخصیت اجتماعی افراد به ویژه زنان دارد و همین "دوران کودکی"، حلقه مفقوده چرخه زندگی افراد در اجتماع ایران است. بسیاری از محرومیتها و مشکلات زنان ایران هم در دوران کودکی آنها نهفته است که به طور طبیعی، بر نهاد خانواده که تشکیلدهنده جامعه ایران است، تأثیر میگذارد.
این حلقه مفقوده را میتوان از پیش از تولد یک نوزاد دختر در جامعه ایران بررسی کرد؛ میدانیم که نهاد خانواده در جوامع شهری ایران، تغییرات فرهنگی زیادی داشته است، ولی به طور میانگین، هر زمان که زنی باردار میشود و یا در زمان وضع حمل او، نگرش عمده و اولویت افراد، این است که "بهتر است اولین بچه، پسر باشد". در واقع اولویت دادن به پسرزایی، اولین اجحافی است که از نظر ذهنی، نسبت به حقوق یک کودک میشود.
کمی بعد از تولد نوزاد دختر و در دوران کودکی (به عنوان بخشی از چرخه زندگی)، کودکان دختر در مقایسه با کودکان پسر محرومیتهای بیشتر و متفاوتی دارند؛ به این معنا که در بسیاری از خانوادهها، هنوز مناسبات دختربچهها با پسربچهها محدود میشود و نوع بازیهای آنها نیز متفاوت است و معمولا دختران ناگزیرند در چارچوب خاصی فعالیت کنند.
در این میان، با آن که هر دو گروه کودکان دختر و پسر تا حدی جداسازی ارتباطات اجتماعی را تجربه میکنند، ولی دختران در محرومیت مضاعفی هستند و اغلب افراد و بخشهای اجتماعی، از نهاد خانواده تا رسانهها و حتی مدارس و مراکز آموزشی، شرایط بیشتری را برای پوشش شخصی، ارتباطات و آموزههای آنها ابلاغ میکنند. در واقع به دختربچهها گفته میشود که چه جایگاه و موقعیتی دارند و چه نقشهایی از آنها انتظار میرود.
در عین حال، آمار نشان میدهد که در میزان تحصیل کودکان نیز متناسب با دختر یا پسر بودن آنها تفاوتهایی وجود دارد؛ از جمله نسبت ثبت نام دختربچهها در مقایسه با پسربچهها در مقاطع اولیه تحصیلی، به ویژه در سالهای اول و دوم، تا حدی برابر است، ولی هرچه جلوتر میرویم، تعداد دخترانی که در مقاطع بالاتر راهنمایی و متوسطه در ایران ثبت نام میکنند، نسبت به پسران کمتر میشود که نشانگر محدودیتهای بیشتر دختران در مسیر آموزش است.
این روند را در آمار جهانی نیز میتوان مشاهده کرد؛ یعنی در سالهای اول آموزش ابتدایی، تعداد دختران تقریبا به اندازه پسرها است و بر اساس نسبت تعداد دختران و پسران در این مقطع آموزشی، ایران جزو ده کشور برتر جهان به شمار میرود. ولی در مقاطع بالاتر، یعنی نسبت دختران به پسران از نظر ثبت نام در مقطع راهنمایی، رتبه ایران در بین همان کشورها به بالای ۱۰۰ میرسد.
این نسبت در مقطع متوسطه به مراتب کاهش مییابد و اساسا نام ایران در فهرست ۱۳۰ تا ۱۴۰ کشور اول دنیا در این زمینه، به چشم نمیخورد که نشان میدهد ریزش دختران و انصراف آنها از ادامه تحصیل در دوره متوسطه بیشتر است.
البته، این ریزش در ایران شامل تمام کودکان (دختر و پسر) میشود؛ یعنی کودکانی که تحصیلات ابتدایی را شروع میکنند، ولی در مقاطع بالاتر به دلیل بار مسئولیتهای اجباری اجتماعی، از سیستم آموزشی ایران خارج میشوند. منتهی نسبت دختران در بین افرادی که شامل این تغییر میشوند، به مراتب بیشتر از پسرها است.
در بیشتر موارد، ریزش تحصیلی دختران در طول دوران تحصیل، یک دلیل بدیهی دارد؛ دید جامعه این است که دختران باید زودتر مسئولیتهای مدنی را عهدهدار شوند و مهمترین مسئولیت مدنی آنها هم ازدواج است.
بر اساس آخرین دادهها در ایران، نزدیک به یک میلیون کودک زیر ۱۸ سال در این کشور ازدواج کردهاند؛ یعنی نزدیک به یک میلیون کودک در ایران وارد چرخه زندگی مشترک شدهاند و مسئولیت های زندگی به عهدهشان گذاشته شده است.
از بین این یک میلیون نفر، نزدیک به ۷۰ درصدشان دخترها هستند و بخش عمده آنها هم اختلاف سنی زیادی با همسرانشان دارند. همچنین بررسیها نشان می دهد که نزدیک به ۲۰ درصد اینگونه ازدواجها در فاصله کمی بعد از ثبت، به طلاق منجر شدهاند. آمار نشان میدهد که حتی در صورت دوام چندساله این قبیل ازدواجها، باز شرایط بهتر نیست و نسبت قابل توجهی از زنانی که در سنین بین ۲۰ تا ۲۵ و ۳۰ سال به دنبال طلاق هستند، کسانی هستند که در سنین زیر ۱۸ سال ازدواج کردهاند.
در واقع، پیامدهای منفی ازدواج زودهنگام که بزرگترین خشونت علیه حقوق فردی یک کودک به ویژه دختر ان به شمار میرود، خود را در کوتاهمدت و بلندمدت نشان میدهد و بازتاب اجتماعی دارد. زنانی که در چنین شرایطی قرار می گیرند، همچنین به صورت مادران آسیبدیده در جامعه هم مشاهده میشوند.
صرفنظر از محرومیت از ادامه تحصیل، بخشی از دختران که میتوانند همچنان در فضاهای آموزشی حضور یابند، در کتابهای درسی و در طول دوره یادگیری با محرومیتهایی روبهرو میشوند؛ از متون درسی که معمولا زنان و دختران در آنها در مرتبه دوم قرار میگیرند تا فضاهای زیست آموزشی که در آنها حتی کودکان ۶ و ۷ ساله هم مجبور میشوند نوعی روسری و پوشش اجباری را رعایت کنند که تضییع حقوق فردی کودکان به شمار میرود.
کودکان جدی گرفته نمیشوند
امروزه، "کودکی" در دنیا به عنوان مفهوم جدیدی مطرح است و گفته میشود که کودکان هم به عنوان کنشگران اجتماعی، حقوق اولیهای دارند. ضمن اینکه آنها تا حدی دارای اثرگذاری اجتماعی هستند و تأثیری جدی بر بزرگسالان میگذارند.
گفته میشود که کودکان الگوهای زیست و فرهنگ و آموزشی بزرگسالان را تحت تأثیر قرار میدهند و این موضوع، در دنیای مدرن مورد توجه قرار دارد، ولی در جوامع کمابیش توسعهنیافتهتر از نظر فرهنگی و آموزشی، به ویژه در جامعه ایران، میبینیم که کودکان همچنان تحت سلطه بزرگسالان هستند.به تعبیری، استثمار کودکان توسط بزرگسالان در جامعه ایران همچنان ادامه دارد و این استثمار به ویژه بر دختربچهها سایه سنگینی انداخته و کمتر کسی است که از حقوق آنها دفاع کند. در واقع، دفاع از حقوق دختران زیر ۱۸ سال به عنوان زیرمجموعه ای از زنان، مورد کمتوجهی جنبشها و فعالان حوزه زنان در ایران هم قرار گرفته است.
منبع: اجتماعی بیش از دونفر ممنوع

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: میبایست "نیکی " را به شکل "عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم, تصویر کامل مسیح را در چهرۀ یکی از جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود …
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار میآورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ,جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از اونداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش راباز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:من این تابلو را قبلاً دیده ام! داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت:سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تامدل نقاشی چهره عیسی بشوم !!!!!!!!
نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام چه زمانی سر راه انسان قرار بگیرند

آیا شکل گیری و ادامه تاریخ حیات انسانها نیزاز قاعده "تنازع بقا " که عامل مؤثر درتداوم حیات نبات و حیوان است ، تبعیت مینماید.
پاسخ دقیقتر به این سؤال را در شرایطی میتوان داد که تأثیر و دخالت عامل و عنصرمتمایز کننده انسان از حیوان و نبات یا همان قوه تدبیروتفکر( که از آن با تعابیری چون اندیشه و عقل و دیگر مؤلفه های تابعه آن از قبیل اخلاق و یا فضائل اخلاقی یاد میگردد ) مورد مطالعه و بررسی واقع گردند .
در یک نظراجمالی میتوان دریافت که آنچه بعنوان تاریخ و سرگذشت ملل و اقوام به ثبت رسیده عبارت است از مجموعه جنگ ها و نزاع ها و درگیریهای بین آنان (برسرمنافع مشترک و یا اثبات هویت برتر) که غالباً مطابق همان قاعده تکاملی مورد اشاره " تنازع بقا " اقویا و یا زورمندان بلحاظ برتری نیرو و امکانات جنگی و رزمی ، ضعفا و حریفان فاقد آن برتریها را یا مطیع و منقاد خویش ساخته و یا از بین برده و ازصحنه حیات ساقط نموده اند وگاه انسانهای قویتر، از قاعده "تنازع بقا " نیز پارا فراتر گزارده و با بهره گیری از قوه تفکر و اندیشه (یعنی امتیازی که حیات حیوانات فاقد آن است ) برخی ازحریفان ضعیفتر را از تداوم نسلهایشان نیزساقط نموده اند چنانچه درتاریخ فراعنه مصر و دیگرطاغیان سایرنقاط کره ارض ذکرگردیده است .چنانچه در قرآن کریم آمده است :
" اِنّ فِرعونَ عَلا فِی الاَرض وَجَعَلَ اَهلَها شِیَعا یَستَضعِفُ طاعِفَة مِنهُم یُذَبِّحُ اَبنائهم وَیَستَحیی نِسائَهُم اِنَّهُ کانَ مِنَ المُفسِدین "(1)
: همانا فرعون در روی زمین برتری جوئی و طغیان میکرد وبین مردم تبعیض قائل می شد و پسران آنهارا سرمی برید و زنها را نگه می داشت او درواقع از جنایتکاران و فاسدین تاریخ بود .
با مطالعه دقیق عوامل مؤثردر شکل گیری تاریخ حیات انسان میتوان نتیجه گرفت آنچه حیات آدمی را به حیات حیوانی شبیه و گاه از آنهم پست تر و متمایزمینماید عدم بکارگیری تفکر و اندیشه ( بعنوان عامل برتری آدمی ) نیست بلکه نحوه و هدف بکار گیری این قوه متمایزکننده است که بالاجمال میتوان آنرا در غیبت مکارم اخلاق و فضائل و تابعه آن مشاهده نمود همان عامل و یا هدف غائی که پیامبر اسلام(ص) غایت بعثت خویش را برای تکمیل و تکریم آن عامل برمی شمارد : (اِنّی بُعِثتُ لِاُتَمِمَ مَکارِمَ اَلاَخلاق .) :من برای اتمام و تکمیل کرامتهای اخلاقی مبعوث و برانگیخته شده ام .
----------------------------------------------------------------
(1)-سوره قصص آیه 4

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه براندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
(مهدی اخوان ثالث)
شاید بتوان "سرگذشت مردمان را در ازمنۀ تاریخی " تعریف اولیه ای از تاریخ دانست که به ذهن هر کسی خطور مینماید ، اما واکاوی دقیقتر این تعریف و مؤلفه های دخیل دراین سرگذشت ها روزنه های دیگری از " چرائی و چگونگی " شکل گیری آن را به ذهن نزدیک سازد .
در مطالعه تاریخ طبیعی حیات موجودات زنده اعم از نبات و حیوان و انسان یک اصل قابل پذیرش ، مورد توافق همه آگاهان این علم واقع گردیده که از آن به عنوان " اصل تنازع بقا " یاد میگردد و مفهوم و معنای اجمالی آن این است که همۀ موجودات زنده برای ادامه حیات و دسترسی بهینه به انرژی مورد نیاز حیات خویش ، ناگزیراز داشتن نوعی فعالیت اند که از آن با عنوان "رقابت " یاد میگردد .
اما این رقابت گاه چنان تنگ وفشرده میگردد که به دلیل کمبود منابع انرژی و به ناچار به صورت " تنازع برای بقا " موجبات حذف عده ای از صحنه حیات فراهم میگردد تا در نتیجه ، بقای عده ای دیگر امکان پذیر گردد لذا درتداوم این روند پدیده " تنازع بقا " ویا درگیری و نزاع ، برای ادامه حیات اجتناب ناپذیر است .
این موضوع که درعالم حیوانات و حتی نباتات امری طبیعی و ناگزیرقلمداد میگردد ، درنتیجۀ یک سیر طبیعی ، تداوم حیات اینگروه از موجودات را برای شکل گیری تاریخ طبیعی حیات آنان امکان پذیر میسازد .
اما سؤال اساسی که در همین رابطه به ذهن می آید این است که آیا شکل گیری و ادامه تاریخ حیات انسانها نیزاز این قاعده تبعیت مینماید.
پاسخ دقیقتر به این سؤال را در شرایطی میتوان داد که تأثیر و دخالت عامل و عنصرمتمایز کننده انسان از حیوان و نبات یا همان قوه تدبیروتفکر( که از آن با تعابیری چون اندیشه و عقل و دیگر مؤلفه های تابعه آن از قبیل اخلاق و یا فضائل اخلاقی یاد میگردد ) مورد مطالعه و بررسی واقع گردند .
با لحاظ نمودن این وجه تمایز میتوان تفاوت های تاریخ حیات آدمی را از سایر موجودات ذیحیات بررسی و بازشناسی نمود و نشان داد که در هر مرحله و شرایطی از تاریخ حیات انسان که بکارگیری این عنصرمتمایز کننده ( قوه تفکرو تعقل و مشتقات تابعه آن) در ارتباط و تقابل عمل زندگی اجتماعی بشردخیل بوده ، تاریخ حیات بشری از سایر موجودات ، متمایز و در غیر اینصورت وجوه تشابه موضوع تاریخ حیات انسان و حیوان را به ذهن متبادر میسازد . (1)
--------------------------------------------------
(1)- ادامه مطلب در پست بعدی

...دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هِق هِقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت: " آن کس که لذّت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و ...
به آنهایی که او را نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او با همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد. فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
روز 29 بهمن ماه سال1356 مصادف بود با چهلمین روز شهدای 19 دیماه قم و در واقع سرآغاز چهلمهای زنجیره ای انقلاب ، که همزمان در شهرهای مختلف برگزار میگردید . ( در پی واقعه اولین چهلم ، سایر تظاهرات ایام انقلاب پس از یک وقفه چهل روزه و به بهانه چهلمین روز بزرگداشت شهدای تظاهرات قبل به اوج خود میرسید که از آن سلسله اعتراضات بعنوان چهلمهای انقلاب یاد میگردد ) در روز 29 بهمن به دنبال بیانیه امام خمینی (ره) که از شهر نجف صادر و به دست مردم رسیده بود مراسمی در یکی از مساجد شهر بعنوان یادبود شهدای 19دیماه برگزار گردید .
متن آن بیانیه تکثیر و درمیان دانشجویان توزیع گردیده بود ، لذا جمعیت دانشجویان با استفاده از سرویسهای ایاب و ذهاب دانشکده راهی شرکت در این مراسم گردیدند ، تا قبل از ورود دانشجویان مراسم به سبک سنتی و با خواندن قرآن و مداحیهای معمول از طرف مؤمنین مسجد در حال اجرا بود ، اما باورود دانشجویان ، شور و حال آنان و سردادن شعار های تند و ضد رژیم حال و هوای مراسم را دیگر گون نمود به نحوی که وساطت بانیان مسن تر مراسم در جهت آرام نمودن فضا و (به تعبیرآنان) رعایت تقیّه مؤثر واقع نگردید و شعارها و شور و حال جوانان دانشجو ، مأموران پلیس را به محل مراسم کشانید , ابتدا رئیس شهربانی وقت دعوت به حفظ آرامش نمود که با شعارهای تند دانشجویان مواجه گردید .
ادامه این شعارها و فضای ملتهب مسجد ، فضا را ازحالت یک مراسم معمول خارج و به زد و خورد و درگیری مأمورین امنیتی کشیانید ، لذا دستور حمله و سرکوب از ناحیه رئیس شهربانی صادر گردید که منجر به زد و خورد و تعقیب و گریز به خیابانهای اطراف و حضور بیشتر مردم و کوچه و بازار شد و در این میان حمله و تعقیب بیشتر متوجه دانشجویان در حال فرار بود .
در ادامه فرار در یکی از مسیرهای مسدود شده این تعقیب و گریز در یک لحظه خود را درمیان چند نفر مأمور مسلح و باتوم به دست و آماج ضربات پی درپی آنان محصور دیدم که شدت ضربات و عصبانیت آنان حکایت از وخیم بودن اوضاع در سایر نقاط داشت ، در این اثنا متوجه دستگیر شدگان دیگری شدم که غالب آنان را دانشجویان تشکیل میدادند ، افراد دستگیر شده به بازداشتگاه کلانتری نزدیک به محل انتقال وسپس بازجوئی و تشکیل پرونده اعزام به دادگاه آغاز گردید .
همراه داشتن اعلامیه های دعوت به اعتراض امام توسط من و چند نفر دیگر از دانشجویان ( که در آنزمان از ناحیه مأمورین اعلامیه مضرّه خوانده میشد ) عصبانیت و خشونت پلیس را تشدید نمود بگونه ای که در یک لحظه با بیداری پس از مدهوشی (که در اثر شدت ضربات اتفاق افتاده بود ) خود را در معرض تلاش و کنکاش آنان برای کشف منشأ اصلی انتشار و انتقال اعلامیه ها دیدم...
همزمانی این تظاهرات با زنجیره سراسری تظاهرات سایر شهرها باعث تشدید برخورد و انتقال به دادگاه و صدور قرارهای سنگین و محکومیت به زندان گردید .
در این میان علیرغم خشونت و ضرب و شتم معترضین توسط مأمورین که ویژگی مشی و مرام سیاسی همۀ حکومتهای استبدادی است ، رعایت حداقلهائی از قوانین ولو به ظاهر مایه تأمل و توجه است که به مواردی از آنها اشاره میشود
- پس از حضور در دادگاه و محاکمه ، عوامل دادگاه علت جراحات وارده به سر و صورت و حتی مشخصات مأمورین دخیل در ضرب و جرح را جهت پیگیری قانونی جویا میگردیدند ، هرچند که امکان دسترسی و پیگیری مشخصات مأمورین عامل ضرب و جرح در آن شرائط بحرانی امکان پذیر نبود .
- بنا به اعلام ظاهری افسران ساواک حاضر در زندان ، از تراشیدن سر کسانی که عنوان دانشجو داشتند خود داری میگردید و این موضوع را به عنوان مراعات شأن و شخصیت دانشجو اعلام میداشتند .!!
- محل زندان دانشجویان ، ابتدا در بندهای عمومی و در میان سایر زندانیان تعیین گردید اما با دخالت مسئولین زندان انتقال دانشجویان به بخش دیگری که از امکانات مناسبتری برخوردار بود انجام گردید و این انتقال را به عنوان مراعات شأن دانشجویان اعلام مینمودند ...(*)
---------------------------------------------------------------
(*) - علیرغم امکان برخورد شدید و خشن و مهار کننده تظاهرات که باحضور انبوه مأموران مسلح رژیم عملی مینمود ، خود داری از برخورد شدید تر ، محل تأمل بود که امام خمینی(ره) در یکی از بیانات پس از انقلاب آنرا چنین توصیف نمودند که: یکی از لطف هائی که در این انقلاب خداوند به ملت ما روا داشت این بود که آنها آنطور که می توانستند به ما سخت نگرفتند .(نقل به مضمون)

در فصل سرد زمستان ( زمستانی کم بار ازنزولات سماوی و پربار ازبَرد و برودات جوّی ) که آن را از سالهای قدیم ترمستثنی کرده بود، قصد سفری زمینی و ارزانبها و نه آسمانی و گرانبها به مقیاس سیری در آفاق اما به نیات توامان آفاقی و انفسی و درپی امتزاج دومطلوب سیاحت و زیارت درنظرافتاد و ازباب فرقت و فراغت از اینهمه سیر و سرکشی و سرک کشی در فضای مَجازی در دنیای غیر مُجاز ، زیارت بارگاه ثامن الائمه (ع) در مشهد ارض توس به نظر مطلوبتر افتاد که این طی الارض در مقیاسی طولی و طولانی ، فاصله ای قریب به هزار و پانصد کیلومتر را میطلبید ، لاجرم شوق امتزاج زیارت و سیاحت امکان بکار گیری دومرکب اتومبیل(از نوع ایران خودروئی ) و قطار (از نوع ترن زمینی ) میسور و فرصت نیل به سرزمین مطلوب را مقدور نمود .
تمهیدات در خور تقدیر آموزش و پرورش در خصوص مکان بیتوته و تدارک اطعمه و مأکولات بکمک رزرو اینترنتی خانه معلم به کاهش بخش عمده ای از دغدغه خاطراین سفر زیارتی و سیاحتی کمک نمود و لذا فرصت و فراغت نسبی در جهت تأمل و تعقل در چگونگی ادای آداب عبادی و اسبحبابی و چرائی بی توجهی متولیان امور درخصوص رسوخ پاره ای عادات خرافی در پاره ای از رفتار زائرین را فراهم مینمود .
دراین میان آنچه علیرغم بار معنا و معنوی این زیارت آنرا به نظر به دغدغه قریب مینمود و ابهاماتی از این دست را به ذهن قریبتر میکرد اینکه آیا متولیان آستان قدس از اینگونه قضایا بی خبرند و یا باخبرند و در جهت حل معضل به اندیشه ای نمیپردازند :
از جمله آنکه چرا در هنگام فریضه نماز ، زائرینی که به نیت تقرب و توسل به ائمه طاهرین(ع) قصد زیارت مینمایند به جای اقامه نماز به لمس و بوسه و گریه برضریح مطهر اصرار و ابرام میورزند و حتی برای سبقت در این امر از هیچ تلاش و کوششی و لو زیر گرفتن ضعفا از ناحیه اقویا فروگزار نیستند گویا این اعمال غیر ضرور را واجبتر از فرائض عبادی می پندارند و یا بعد از سه دهه از روشنگری متولیان امور دینی در عصر نظام اسلامی درجهت زدودن خرافه ها نتیجه معکوس عاید گردیده است ؟
و دو دیگر آنکه درسرزمینی که مؤسسات مالی آستان قدس صرف نظر از اعانات و نذورات زائرین و صرفاً از ناحیه شرکتهای اقماری تولیدی و درآمدزای آن که به اعتراف آگاهان اقتصادی ، یکی از قطب های مطرح اقتصادی کشور میباشد آیا وجود تکدی و تکدی گری که نماد فقر و تنگدستی کسانی است که به عنوان آخرین راه حل به این عمل روی آورده اند محل ابهام و دون شأن این سرزمین مبارک و معنوی نیست ؟
و سه دیگر آنکه توسعه اماکن و محدوده حرم به انحاء متنوع اعم از رواقها و تزیین ها و آئینه کاریها و طلاکاریها و ظاهر آرائیهای مرتبط ، آیا با سیره و روش زندگی و توصیه ها و ساده زیستی ها و پرهیز از اسراف و تبذیر و درمجموع اهداف متعالی و معنوی ائمه طاهرین (ع) و بزرگان دینی سر سازگاری دارد و یا توجیه شرعی و عقلی خاصی در این زمینه وجود دارد و دیگران از آن بیخبر مانده اند؟
اما در کنار این ابهامات ، اقدامات در خور توجه و قابل استفاده ای نیز قابل ذکرمیباشد که زائرین کمتر به بازدید و بهره مندی از آنها میپردازند از جمله تأسیس و توسعه موزه های متنوع فرهنگی ، دینی ، هنری و تاریخی را میتوان ذکرنمود
ازنکات قابل توجه دیگر اینکه علیرغم تلاش و توجه روزافزون به عمران و آبادانی این مکان مقدس در عصر نظام اسلامی که دور از انتظار نیز نبوده است وجود بناهائی با معماری اسلامی آنهم در دوره های حاکمیت فرمانروایان و امرای غیر شیعی ، قابل توجه و در خور تأمل و تعمق است از جمله بنای با عظمت مسجد گوهرشاد که بنا به مستندات مکتوب آن منسوب است به گوهرشاد خاتون همسر میرزاشاهرخ تیموری ازسلسله تیموریان و از نوادگان تیمور لنگ که باستناد روایات تاریخی ، مشی و مرام معتدل و متوازن این شاهزاده تیموری و گرایش و علائق همسر او و نیز تلاشهای هنری یکی از فرزندانش در تکمیل هنری و معماری اسلامی این بنای تاریخی با عملکرد حاکی از کشتار و خونریزی تیمور لنگ در ایران سده هشتم هجری در تضاد آشکار و از عجایب و نوادر روزگار به نظر میرسد ...فاعتبروا یا اولی الابصار...
|
میگویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر ادین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آنوقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
"در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است.
|
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست گفت: "زین معیار اندر شهرما،
پروین اعتصامییک مسلمان هست آن هم ارمنیست" !! |
من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به کار بردهام. به همین دلیل این قدر کهنه است

قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می پذیرد.کتابی آسمانی است اما ــ بر خلاف آنچه مؤمنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند ــ بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد !کتابی است که نام بیش از ۷۰ سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از ۳۰ سوره اش از پدیده های مادی و تنها ۲ سوره اش از عبادات ! آن هم حج و نماز ! کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست …
کتابی است که نخستین پیامش خواندن است و افتخار خدایش به تعلیم تعلیم انسان با قلم…آن هم در جامعه ای و قبایلی که کتاب و قلم و تعلیم و تربیت مطرح نیست ……….
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش
را بستند ، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد ، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت ، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون دردکمر و باد شانه و … شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی ؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد ...
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است ؟ “ چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته ، یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ، یکی ذوق می کند که ترا با طلا نوشته ، یکی به خود می بالدکه ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …
آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ، آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ! … اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانندمستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو از آخر به اول ، یک معرفت است یا یک رکورد گیری ؟ ای کاش آنانکه ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است . آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم . . . :)

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی
ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب
شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه
بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و
باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...

واژۀ توکّل به معنی و مفهوم اعتماد کردن به دیگری است اما عرف کاربردی آن غالباً درمواردی است که کسی درتمامی زمینه های کسب اعتماد مأیوس گردیده و بعنوان آخرین راه حل و شاید در یک حالت عجز و لاعلاجی (کاربردبارمنفی این واژه در حالت دست روی دست گذاشتن و فرار از بارمسئولیت آور موضوع) امر را به خداوند محول مینماید و به گونه ای طلب برائت بی مسئولیتی خویش رانیزاعلام میدارد.
اما در یک رویکرد معنی گرایانه میتوان کاربرد این واژه را در شرایط سازنده ترو مسئولیت پذیرانه شخص متوکل جستجونمود ، چراکه دقت در مفهوم و معنای واژه ، میرساند که طلب اعتماد از غیر بایستی در یک پروسه عملگرایانه ،تحقیقی و تجسس آفرین مورد نظر قرارگیرد که این خودلاذمه تلاش ، مطالعه ، دقت در یک پژوهش تطبیقی در عرصه شناخت و بکارگیری تجارب موفق است .
با این توصیف لاذمۀ توکل در هرامری درمعنای دقیق و کاربردی آن تلاش معقول برای به مطلوب رسانیدن آن باتکیه و اعتماد به تجارب موفق دیگران موضوعیت می یابد .
ذکر و یادآوری این نکته نیز ضروری است که در هر شرایطی احاله امور و یا طلب نتیجه مطلوب با استعانت از مورد اعتماد ترین تکیه گاه انسان که همان خداوند قادر میباشد با سیر عقلانی تعاقب خواسته ها و مشکلات آدمی منافاتی ندارد چنانچه توکل به حقتعالی شرط اصلی و لازم تحقق بهینه امور هر فرد معنی گراست و دستوراکید قرآن کریم در همه موارد اعم از قوه و فعل انسانهاست : فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین...
در حذر شوریدن شور و شرست رو توکل کن توکل بهترست
با قضا پنجه مزن ای تند و تیز تا نگیرد هم قضا با تو ستیز
مرده باید بود پیش حکم حق تا نیاید زخم از رب الفلق

... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...
گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:
... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.
به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.
ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش،
دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد
جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد!
و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.
نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:
ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...
دیگر هیچ !
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:
«هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!
اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.
هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...
چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.
همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می رود،
که : چگونه؟
نه می جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می گوید،
که : با که؟
و نه می نشیند، که :
هرگز !
ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!
به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.
نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛
تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.
می گریزم.اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.
در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... د
آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:
«این مرد کیست»؟
«دردش چیست»؟
این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه کرده است؟
چه کشیده است؟
به من بگویید:
نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است
حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی

کیست عاشق آن که تا پروانه سان پروا کند
جاى در آتش ز شوق شمع، بى پروا کند
کیست عاشق در جهان چون سرور آزادگان
کو به خون پاک خود اسلام را احیا کند
کیست عاشق آن که با ایثار اکبر چون خلیل
راز عشق بى نشان را در جهان افشا کند
کیست عاشق آن که از دریا برآید خشک لب
وز غم طفلان ز غیرت دیده را دریا کند
جان به قربان علمدارى که گر دستش فتاد
درگه اعجاز، چون موسى ید بیضا کند
دست عباس دلاور گشت در میدان قلم
تا بدان طومار مردى را به خون امضا کند
در شمار چاکرانش گر در آید «افتخار»
فخرها بر شهر یاران همه دنیا کند
سید جلال الدین میرآفتابى «افتخار»