گفتمش شیرینترین اواز چیست؟
چشم غمگینش برویم خیره ماند 
قطره قطره اشگش از مژگان چکید 
زیر لب اهسته گفت: ناله زنجیرها بر دست من
گفتمش انگه که از هم بگسلند ؟
گفت: آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره بر این امید بست.
وان طلایی زورق خورشید را 
سخره های ساحل مغرب شکست
.......
گفتمش اما دل من میطپد...
گوش کن اینک صدای پای د وست..
گفت: ای افسوس   در این دام مرگ    
باز صید تازهای را میبرتد       
این صدای پای اوست"
............
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من  با دل او میگریست
....
در میان اشکها پرسیدمش:
خوشترین  لبخند چیست؟
گفت:
لبخندی که عشق سر بلند 
وقت مردن بر لب مردان نهاد
من زجا بر خاستم بوسیدمش....
     (هوشنگ ابتهاج)