آن غریبی خانه می‌جست از شتاب

دوستی بردش سوی خانهٔ خراب

گفت او این را اگر سقفی بدی

پهلوی من مر ترا مسکن شدی

هم عیال تو بیاسودی اگر

در میانه داشتی حجرهٔ دگر

گفت آری پهلوی یاران بهست

لیک ای جان در اگر نتوان نشست