نقبی به احوالات یکساله
این مطلب را قبلاًنگاشته بودم که با اعمال فیلتراسیون در وبلاگ قبلی ناکام ماند و بانقب احوالات یکساله که هنوزدوران نقاهت و نزارت آن رو به بهبودی نگذاشته بلکه مستدام است بازیابی آنرا خالی از فایده ندیدم :

اصطلاح «دل» و «دماغ» را خارج از معنی لغوی رایج و کاربردی آن شنیده و یا به کار برده اید، شاید مفهوم مطلوب و مورد نظر این واژه و یا اصطلاح را با احساس و ادراک بهتر میتوان تبیین کرد تا با تمسک به مفهوم لغوی و در چارچوب دایرةالمعارف فرهنگ لغات ، چرا که کلمه دل به تنهائی یاد آور یکی از اعضای مهم و پرطرفدار علوم پزشکی و تندرستی و ورزش و بهداشت و از این دست مقولات است که پرکاری و فعالیت تعیین شده آن ، دراین حد روشن است که همگان میدانند این تکه عضو عضلانی مأموریت دارد بطور میانگین برای آدمهای با طول عمر طبیعی(مثلاًهفتادسال البته گوش شیطان کر) حد اقل 2540160000 بار بتپد و یا به قول اهل فن انقباض و انبساط نماید ( حالا برای چه و برای که بتپد و چگونه و درچه اوضاع و احوالی بتپد و یا در اوضاع ترس و وحشت و غضب و ...چه میزان باید براین رقم پایه بیفزاید بماند...) و در همین راستا کلمه «دماغ» که برخلاف «دل» بدون تحرک و ساکت و ثابت است اما آنقدر درمیان جماعت نسوان و این روزها جماعت رجال اشبه به نسوان پرطرفدار گشته که متخصصین امور مربوطه رتبه اول جهانی دستکاری و «دل»سوزی رابرای جلب توجه نمودن و از طرفی جبران بیکاری و بی تحرکی این عضو ،  درکشور بی «دل» و «دماغ» مان بدست آورده اند . حال با این توصیف مشخص است که اگر مراد از «دل» و «دماغ» همین مضامین باشد ، لا جرم همگان از نعمت وجودی اش بهره مند هستند ، پس وقتی گفته میشود اوضاع و احوال کنونی دل و دماغ برایمان نگذاشته و آدم بی دل و دماغ هم نه میتواند دست به قلم ببرد و بنویسد و نه میتواند به نوشته دیگران سرکی بکشد و بخواند و بیاندیشد و نقد کند و نه میتواند بی خیال به امور عادی و شخصی خود برسد و فارغ از اوضاع پر ماجرای پیرامونش به عالم بی قیدی و ...پناه ببرد ، معلوم میگردد در اینجا دل و دماغ معادل همان دو عضو عصلانی و غضروفی پرتحرک و بی تحرک پرماجرا نیست .

شمارا درد سر ندهم مدتی است ماجرای بی دل و دماغی مرا می آزارد ابتدا با نوعی بد بینی نسبت به خود فکر میکردم این بیماری تنها به سراغ من آمده ، اما در یک بررسی متوجه شدم موضوع دارد بصورت «بقول علمای پزشکی» یک اپیدمی یا همه گیری در می آید در این اثنا ایمیل یک دوست به دستم رسید که بگونه و تعابیری مشابه و بهتر موضوع دل و دماغ خویش و یا همگان را توصیف نموده بود که حیفم آمد به این بهانه آنرا در انظار سایر دوستان قرار ندهم که در ذیل این مطالب میخوانید : .    

هذیان گوئی یک ذهن آشفته:

«من می ترسم پس هستم: این روزها خیلی احساس تنهایی می کنم. احساس نا امنی، احساس ناخوشی خلاصه هر احساس بدی که بگویید در وجودم ایجاد شده. نوشتن هم کار سختی شده. از صبح تا شب موضوعات رو عوض می کنم. میام که بنویسم دوباره پشیمون می شم. می ترسم که ازاین یا آن نوشته ام تفسیر بدی بشه. می ترسم که این یا آن نوشته ام به مذاق بعضیها خوش نیاید. اما واقعا نمی خوام جوری بنویسم که مسئله ساز باشه. حالا می بینم که این تنها مسئله من نیست مسئله همه وبلاگ نویسهای وطنی است که نوشتن براشون مسئولیت آور شده و به کاری دشوار بدل گشته. وقتی می بینم که همه می ترسن من هم نمی ترسم بگم که می ترسم! چطور بنویسم که هم نوشته باشیم و هم ننوشته باشیم؟هم حرف بزنیم و هم حرف نزنیم؟ حتما شما هم تجربه کردید یک عده هم می خواهند تهدید کنند و اتهام بزنند و هم نمی خوان شناخته بشن که مبادا چهره به اصطلاح روشنفکری شان آسیب ببینه. باز دست دوستان واقعا اصولگرای ما درد نکنه که با اسم و شناسنامه حرفهای خودشونو می زنند وشهامت دفاع از خیلی چیزها رو دارند.»