درختان را دوست میدارم ....

 

که با قامتی رسا ، دستهای سبزشان را گشاده اند 

 

تاهرکجا ، بی غرور و بی ریا 

 

 تا برآورند هم نیاز خویش را 

 

و عالم و آدم را 

 

و هم پذیراگردند قدوم رهگذران را 

 

تا ببخشایند بی امساک و منت سایه و ثمر خویش را...

 

درختان را دوست میدارم ...

 

که با قامتی ستبر ، 

 

می گسترانند ریشه های نرم و افشان خویش را 

 

و با ملاطفتی منعطفانه دست بر نمیدارند تمنای قطره های آب 

 

از دل سخت زمین را ... 

 

درختان را دوست میدارم ...

 

که برشانه های زلف سرسبز و لرزانشان 

 

پذیرایند ، باشُکوه و بی شِِکوِه ، هم غرّش طوفان ویرانگر را 

 

و هم وزش نسیم نوازشگر را...

 

آری درختان را دوست میدارم ...

 

که تسبیح گویان ، 

 

با نگاه نظاره گرشان پی میگیرند از مسیر طلوع تا غروب خورشید ، تلألؤ حضور نور را ...

 

و هماره دمی نمی آسایند زتکرار این نظاره و بهره گیری دوباره ...