رجالٌ صَدَقوا ما عاهدوالله علیه .....

من اورا می شناسم ...

قامتش در راستای تابش و  تلألؤ آفتاب ،

همتش ، فَاستَقِم کَما اُمِرت تا پای شهادت ، گریزان از آسودگی و آسایش و خواب

هنرش ، سرایش  حماسه و غرور ، از جنس انقلاب

صحبتش ، حضور و ظهور، همرنگ آئینه و آب

سیرتش ، سلوک ، همرازسحرگاهان ، بر سبیل ققنوس عشق در تب و تاب ...

آری  رضا را میگویم  ( شهید دکتر محمدرضا فتاحی ) همو که اینک صحبت از هنرحضور اوست در روزهای انقلاب

آزاده ای وارسته که هنر را برای خوب زیستن میخواست و خوب میدانست که با داشتن مدرک تحصیلی و موقعیت شغلی میتوان عافیت طلبانه از آسیب ها و درد ها و رنج ها کنار کشید و به یک زندگی بی دغدغه و آرام دست یافت اما او حتی یک لحظه هم به چنین زیستنی فکر نمیکرد چرا که ایده ها و نگرش او که حاصل عمری مطالعه و خودسازی در دورانی از حیات اجتماعی اش بود که چنین زیستنی را نه تنها زیستن نمی پنداشت بلکه آنانی را که چنین نگرشی دارا بودند  " مردگان زنده نما " مینامید او هیچگاه به آسودگی نمی اندیشید و آسایش را فقط برای درک بهتر و انتخاب مسیر اطمینان بخش میخواست و مصداق " فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب " همیشه در تکاپوی تلاش فکری و علمی خویش هنر خوب زیستن را در این راستا دنبال میکرد

" من در ره آزادگی دیوانه گون رسوا شدم

در سوختن ، من شمع گونه شمع محفلها شدم

یاران برفتند از برم گفتند رو دیوانه ای

دیوانه نی بودم ولی آزاده بی پروا شدم

اندر سحر گاهی حزین آمد خروش از دورها

بانگی که همراه نوا تابانده بر من نورها

اندر طنین آن نوا آزادگی را یافتم

 

بانگ خدا دریافتم از دورها من شورها.... 

او همواره میگفت من در طول مطالعاتم بایستی در سه زمینه پیش بروم و از مسائل روز در این زمینه ها غافل نمانم : " اول رشتۀ تخصصی و علمی مربوط به علم پزشکی  که میخواهم در این زمینه سرامد باشم ، دوم مطالعات سیاسی اجتماعی که بنا به تعهد به ملت خویش بایستی از جامعه خویش بیگانه نمانم ، سوم مطالعه زمینه های ادبی و شعر که این ذوق وعلاقه طبیعی من است و این را هم میخواهم در خدمت اهداف انقلابیم مورد استفاده قرار دهم " و لذا سرودن شعر را فی نفسه برای خود ، هنر نمی پنداشت و آنرا در خدمت اهداف مورد اعتقاد خویش می پسندید

در یکی از نوشته هایش چنین میخوانیم :

" من روحی آواره ام در کویری غریب؛ تنهای تنها و مشحون از درد؛ غریبانه خواهد سوخت تا اصالت انسان را پاس دارم. بدون ذره ای شک بر درستی راهم ایمان دارم و این ایمان تجربه ای است که از تماشای سوختن روح خویش آموخته ام. "

           و لذا این روح آواره در دورانی از حیات اجتماعی شکوفا میگردد و مسیر خویش را می یابد که انقلاب و تحول خواهی و دگرگونی طلبی را نیاز زمانۀ خویش می بیند و در این راستا ازیک سواز متفکرینی چون دکتر شریعتی کمک میگیرد وعطش تحول آفرینی خویش را سیراب مینماید و از دیگر سوی همزمان برای کمال سرایش ادبی وغنای مشی عارفانه اش مطالعه اشعار مولانا و دیگر عارفان این سرزمین را بر میگزیند و هنر آرامش و آسایش طلبی را در خدمت آرمان انقلاب و تحول آفرینی در بستر اجتماع بکار میگیرد آری رهیافتی در این دومسیربا سَیری در انفس و تزکیه ای در درون در طلب پیمایشی در آفاق به قصد تحولات اجتماعی ....

بعلاوه اودر کنار برنامه های خودسازی مبتنی بر دیدگاه و نگرش مذهبی خویش ، مطالعۀ صِرف مبانی نظری را کافی نمیدانست بلکه درهر فرصتی روحیه انقلابی خویش را به عمل نزدیک می نمود آنجا که بحث و استدلال با کج اندیشان و بی انگیزگان ضرورت  می یافت  همگان معترف بودند که درمقابل صلابت استدلال و منطق او که حاصل غنا و استحکام اطلاعات علمی او بود کم می آوردند
و آنگاه که حضور عملی در صحنه های انقلاب را ضروری میدید بی محابا و بدور از حسابگری در تظاهرات دوران انقلاب حضوری مؤثر و پر رنگ داشت .
مصداق های عینی این مدعا هارا میتوانم در موارد ی به یاد بیاورم
در ایام تحصیل در دانشگاه که مصادف با ایام انقلاب بود هنگامی که جوّ و فضای حاکم بر کلاس بی تفاوتی و به قول خودش به سمت لمپنیسم بی خاصیت میل مینمود با نوشتنن مقاله ای تند و با انتخاب سرمطلع این آیه قرآنی ( ن والقلم و ما یسطرون که ترجمه آنرا سوگند به قلم و خون دلش برگزیده بود ) وباخواندن آن با صدای غرّا در ساعت درس ادبیات ضمن هماهنگی با استاد مربوطه سکوت توام با تعجب همگان را به اثر پذیری توام با تحسین مبدل مینماید ونیز تایید استاد ادبیاتش بدین مضمون که : " فکر نمیکردم در بین دانشجویان رشته پزشکی چنین قلم های توانا و صاحبکلامی حضور داشته باشند " وبه  تبع آن تا مدتها جوّ فکری حاکم برکلاس دانشجویان تحت تأثیر قرار میدهد....
و یا در ایام انقلاب هنگامی که خبر برگزاری تظاهرات در شهر کرمانشاه میرسید مشتاقانه با هماهنگی دوستان در تظاهرات شرکت نمود درهمین رابطه یکبار که دراثر زد و گریزهای خیابانی ، برگشت او از کرمانشاه با تأخیر دیرهنگام مواجه گردید چون موقع برگشت پدرش نگران او بودد در پاسخ این سؤال پدرکه آیا به کرمانشاه رفته ، پاسخ سربسته " رفتیم نه به اون صورت " را ارائه میداد تا خودرا نیز قانع کرده باشد که دروغ نگفته است .
او در همان ایام پیروزی انقلاب در سال 57 در یکی از سروده های خویش انقلاب را چنین توصیف میکند :
همه عشق بود و تب انقلاب
زمستان امسال سرما نداشت
هوا بوی خون داشت در شهر ما
هوای زمستان که پروا نداشت
هوا بوی آزادی و عشق داشت
هوا بوی خون داشت – خونی عزیز-
دل آغشته با درد با بوی مهر
زمین مرد پرور ، زمان مَرد خیز
هوای زمستان ز خون گرم بود
همه بوی گرمای دل ، بوی درد
ز طغیان مرد و زن پارسا
به سر داشت آتش ، زمستان سرد
هوا بوی شب های درد علی(ع)
پراکنده با بوی خون حسین (ع)
بلند است فریاد پیر خمین
--------------
و نیز در سرودۀ " مشرق جان "  چنین میگوید :
هنگامۀ خون بود و سرافرازی و ایثار
جان ها همه جوشنده و دل ها همه بیدار
هنگام غروب شب و بیداری خورشید
سر بر زده از مشرق جان ، نور رخ یار
(سروده های شهید در تاریخ بهمن 57)
او هبوط را درک کرده بود و بارها این را در قالب دغدغه های خویش اذعان میکرد بعنوان مثال از زمزهای مولا علی (ع) با سر فرو بردن در چاه نخلستانهای کوفه و اینکه او در این حالات خود چرا دردها را با چاه درمیان میگذاشت و این موضوع را در لابلای پاره ای از نوشته هایش میتوان دید :
" معبود من علت العلل نیست، خالق هستی و آسمان و اقیانوس های شگفت انگیز هم نیست(و صد البته که همه اینها هم هست) من بهشت و جهنم نمی شناسم. معبود من فقط عشق است. نیاز و تمنایی که با تمام وجود در درون من می جوشد. نقص، درد، سردرگمی، و حیرتی که وقتی از او خالی ام مرا در خود می پیچد و زمین گیرم می کند. من برای زیستن به او نیازمندم بیشتر از هوا و آب. من به او نیازمندم. برای هلاک نشدن از درد تنهایی و غربت زمین."
و لذا در سروده ای دیگر چنین می نگارد :
کجایش زندگی می توان نامید
که این دردیست بی آغاز
به عمق وحشتی تاریک و ناپیدا
و من این زادۀ قرن ها خاموشی
که میراثم بود مرگ و فراموشی
نصیبم کاش می شد
عاقبت مرگ سیاووشی
در این تکرار بی فرجام
شهادت ، بهترین پیغام ....