نجوای دل

خاطراتی از انقلاب (چهلم های انقلاب)

روز 29 بهمن ماه سال1356 مصادف بود با چهلمین روز شهدای 19 دیماه قم و در واقع سرآغاز چهلمهای زنجیره ای انقلاب ، که همزمان در شهرهای مختلف برگزار میگردید . ( در پی واقعه اولین چهلم ، سایر تظاهرات ایام انقلاب پس از یک وقفه چهل روزه و به بهانه چهلمین روز بزرگداشت شهدای تظاهرات قبل به اوج خود میرسید که از آن سلسله اعتراضات بعنوان چهلمهای انقلاب یاد میگردد ) در روز 29 بهمن به دنبال بیانیه امام خمینی (ره) که از شهر نجف صادر و به دست مردم رسیده بود مراسمی در یکی از مساجد شهر بعنوان یادبود شهدای 19دیماه برگزار گردید .

متن آن بیانیه تکثیر و درمیان دانشجویان توزیع گردیده بود ، لذا جمعیت دانشجویان با استفاده از سرویسهای ایاب و ذهاب دانشکده راهی شرکت در این مراسم گردیدند ، تا قبل از ورود دانشجویان مراسم به سبک سنتی و با خواندن قرآن و مداحیهای معمول از طرف مؤمنین مسجد در حال اجرا بود ، اما باورود دانشجویان ، شور و حال آنان و سردادن شعار های تند و ضد رژیم حال و هوای مراسم را دیگر گون نمود به نحوی که وساطت بانیان مسن تر مراسم در جهت آرام نمودن فضا و (به تعبیرآنان) رعایت تقیّه مؤثر واقع نگردید و شعارها و شور و حال جوانان دانشجو ، مأموران پلیس را به محل مراسم کشانید , ابتدا رئیس شهربانی وقت دعوت به حفظ آرامش نمود که با شعارهای تند دانشجویان مواجه گردید .

 ادامه این شعارها و فضای ملتهب مسجد ، فضا را ازحالت یک مراسم معمول خارج و به زد و خورد و درگیری مأمورین امنیتی کشیانید ، لذا دستور حمله و سرکوب از ناحیه رئیس شهربانی صادر گردید که منجر به زد و خورد و تعقیب و گریز به خیابانهای اطراف و حضور بیشتر مردم و کوچه و بازار شد و در این میان حمله و تعقیب بیشتر متوجه دانشجویان در حال فرار بود .

در ادامه فرار در یکی از مسیرهای مسدود شده این تعقیب و گریز در یک لحظه خود را درمیان چند نفر مأمور مسلح و باتوم به دست و آماج ضربات پی درپی آنان محصور دیدم که شدت ضربات و عصبانیت آنان حکایت از وخیم بودن اوضاع در سایر نقاط داشت ، در این اثنا متوجه دستگیر شدگان دیگری شدم که غالب آنان را دانشجویان تشکیل میدادند ، افراد دستگیر شده به بازداشتگاه کلانتری نزدیک به محل انتقال وسپس بازجوئی و  تشکیل پرونده اعزام به دادگاه آغاز گردید .

همراه داشتن اعلامیه های دعوت به اعتراض امام توسط من و چند نفر دیگر از دانشجویان ( که در آنزمان از ناحیه مأمورین اعلامیه مضرّه خوانده میشد ) عصبانیت و خشونت پلیس را تشدید نمود بگونه ای که در یک لحظه با بیداری پس از مدهوشی (که در اثر شدت ضربات اتفاق افتاده بود ) خود را در معرض تلاش و کنکاش آنان برای کشف منشأ اصلی انتشار و انتقال  اعلامیه ها دیدم...

همزمانی این تظاهرات با زنجیره سراسری تظاهرات سایر شهرها باعث تشدید برخورد و انتقال به دادگاه و صدور قرارهای سنگین و محکومیت به زندان گردید .

در این میان علیرغم خشونت و ضرب و شتم معترضین توسط مأمورین که ویژگی مشی و مرام سیاسی همۀ حکومتهای استبدادی است ، رعایت حداقلهائی از قوانین ولو به ظاهر مایه تأمل و توجه است که به مواردی از آنها اشاره میشود 

- پس از حضور در دادگاه و محاکمه ، عوامل دادگاه علت جراحات وارده به سر و صورت و حتی مشخصات مأمورین دخیل در ضرب و جرح را جهت پیگیری قانونی جویا میگردیدند ، هرچند که امکان دسترسی و پیگیری مشخصات مأمورین عامل ضرب و جرح در آن شرائط بحرانی امکان پذیر نبود .

- بنا به اعلام ظاهری افسران ساواک حاضر در زندان ، از تراشیدن سر کسانی که عنوان دانشجو داشتند خود داری میگردید و این موضوع را به عنوان مراعات شأن و شخصیت دانشجو اعلام میداشتند .!!

- محل زندان دانشجویان ، ابتدا در بندهای عمومی و در میان سایر زندانیان تعیین گردید اما با دخالت مسئولین زندان انتقال دانشجویان به بخش دیگری که از امکانات مناسبتری برخوردار بود انجام گردید و این انتقال را به عنوان مراعات شأن دانشجویان اعلام مینمودند ...(*)

---------------------------------------------------------------

(*) - علیرغم امکان برخورد شدید و خشن و مهار کننده تظاهرات که باحضور انبوه مأموران مسلح رژیم عملی مینمود ، خود داری از برخورد شدید تر ، محل تأمل بود که امام خمینی(ره) در یکی از بیانات پس از انقلاب آنرا چنین توصیف نمودند که: یکی از لطف هائی که در این انقلاب خداوند به ملت ما روا داشت این بود که آنها آنطور که می توانستند به ما سخت نگرفتند .(نقل به مضمون)


تأملاتی از خاطرات یک سفر

 

در فصل سرد زمستان ( زمستانی کم بار ازنزولات سماوی و پربار ازبَرد و برودات جوّی ) که آن را از سالهای قدیم ترمستثنی کرده بود، قصد سفری زمینی و ارزانبها و نه آسمانی و گرانبها به مقیاس سیری در آفاق اما به نیات توامان آفاقی و انفسی و درپی امتزاج دومطلوب سیاحت و زیارت درنظرافتاد و ازباب فرقت و فراغت از اینهمه سیر و سرکشی و سرک کشی در فضای مَجازی در دنیای غیر مُجاز ، زیارت بارگاه ثامن الائمه (ع) در مشهد ارض توس به نظر مطلوبتر افتاد که این طی الارض در مقیاسی طولی و طولانی ، فاصله ای قریب به هزار و پانصد کیلومتر را میطلبید ، لاجرم شوق امتزاج زیارت و سیاحت امکان بکار گیری دومرکب اتومبیل(از نوع ایران خودروئی  ) و قطار (از نوع ترن زمینی ) میسور و فرصت نیل به سرزمین مطلوب را مقدور نمود .

  تمهیدات در خور تقدیر آموزش و پرورش در خصوص مکان بیتوته و تدارک اطعمه و مأکولات بکمک رزرو اینترنتی خانه معلم به کاهش بخش عمده ای از دغدغه خاطراین سفر زیارتی و سیاحتی کمک نمود و لذا فرصت و فراغت نسبی در جهت تأمل و تعقل در چگونگی ادای آداب عبادی و اسبحبابی و چرائی بی توجهی متولیان امور درخصوص رسوخ پاره ای عادات خرافی در پاره ای از رفتار زائرین را فراهم مینمود .

دراین میان آنچه علیرغم بار معنا و معنوی این زیارت آنرا به نظر به دغدغه  قریب مینمود و ابهاماتی از این دست را به ذهن قریبتر میکرد اینکه آیا متولیان آستان قدس از اینگونه قضایا بی خبرند و یا باخبرند و در جهت حل معضل به اندیشه ای نمیپردازند :

از جمله آنکه چرا در هنگام فریضه نماز ، زائرینی که به نیت تقرب و توسل به ائمه طاهرین(ع) قصد زیارت مینمایند به جای اقامه نماز به لمس و بوسه و گریه برضریح مطهر اصرار و ابرام میورزند و حتی برای سبقت در این امر از هیچ تلاش و کوششی و لو زیر گرفتن ضعفا از ناحیه اقویا فروگزار نیستند گویا این اعمال غیر ضرور را واجبتر از فرائض عبادی می پندارند و یا بعد از سه دهه از روشنگری متولیان امور دینی در عصر نظام اسلامی درجهت زدودن خرافه ها نتیجه معکوس عاید گردیده است ؟

و دو دیگر آنکه درسرزمینی که مؤسسات مالی آستان قدس صرف نظر از اعانات و نذورات زائرین و صرفاً از ناحیه شرکتهای اقماری تولیدی و درآمدزای آن که به اعتراف آگاهان اقتصادی ، یکی از قطب های مطرح اقتصادی کشور میباشد آیا وجود تکدی و تکدی گری که نماد فقر و تنگدستی کسانی است که به عنوان آخرین راه حل به این عمل روی آورده اند محل ابهام و دون شأن این سرزمین مبارک و معنوی نیست ؟ 

و سه دیگر آنکه توسعه اماکن و محدوده حرم به انحاء متنوع اعم از رواقها و تزیین ها و آئینه کاریها و طلاکاریها و ظاهر آرائیهای مرتبط ، آیا با سیره و روش زندگی و توصیه ها و ساده زیستی ها و پرهیز از اسراف و تبذیر و درمجموع اهداف متعالی و معنوی ائمه طاهرین (ع) و بزرگان دینی سر سازگاری دارد و یا توجیه شرعی و عقلی خاصی در این زمینه وجود دارد و دیگران از آن بیخبر مانده اند؟

اما در کنار این ابهامات ، اقدامات در خور توجه و قابل استفاده ای نیز قابل ذکرمیباشد که زائرین کمتر به بازدید و بهره مندی از آنها میپردازند از جمله تأسیس و توسعه موزه های متنوع فرهنگی ، دینی ، هنری و تاریخی را میتوان ذکرنمود

ازنکات قابل توجه دیگر اینکه علیرغم تلاش و  توجه روزافزون به عمران و آبادانی این مکان مقدس در عصر نظام اسلامی که دور از انتظار نیز نبوده است وجود بناهائی با معماری اسلامی آنهم در دوره های حاکمیت فرمانروایان و امرای غیر شیعی ، قابل توجه و در خور تأمل و تعمق است از جمله بنای با عظمت مسجد گوهرشاد که بنا به مستندات مکتوب آن منسوب است به گوهرشاد خاتون همسر میرزاشاهرخ تیموری ازسلسله تیموریان و از نوادگان تیمور لنگ که باستناد روایات تاریخی ، مشی و مرام معتدل و متوازن این شاهزاده تیموری و گرایش و علائق همسر او و نیز تلاشهای هنری یکی از فرزندانش در تکمیل هنری و معماری اسلامی این بنای تاریخی با عملکرد حاکی از کشتار و خونریزی تیمور لنگ در ایران سده هشتم هجری در تضاد آشکار و از عجایب و نوادر روزگار به نظر میرسد ...فاعتبروا یا اولی الابصار...


مسلمان واقعی

 

میگویند  وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر ادین شاه  و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد  که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار  پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.
 
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت  که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه  یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید:   پدر سوخته چرا  مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آنوقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
"در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است.

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست 
گفت: "زین معیار اندر شهرما،
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست" !!


 پروین اعتصامیIran Eshgh Group !

نا امیدی و شیطان

 

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.
ولی در میان آنها، یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
مردی از او پرسید: این وسیله چیست؟
شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی‌ست.
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم.
اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم.

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است


فقر

 

فقر
میخواهم  بگویم ......
فقر  همه جا سر میکشد .......
فقر ، گرسنگی نیست .....
فقر ، عریانی  هم  نیست ......
فقر ،  گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند .........
فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......
فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند .....
فقر ، بشکه های نفت را در عربستان ، تا  ته  سر میکشد .....
فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......
فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی راخرد میکند ......
فقر ،  یک زندگی خوش آب و رنگ ولی بی عشق است ......
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، طپش قلبی است که در سینه صاحبش میطپد ، اما مرده است ......
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ،  همه جا سر میکشد ........
فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..
فقر ، روز را  " بی اندیشه "  سر کردن است ...
                                                            (دکتر شریعتی)

قرآن از نگاه دکتر شریعتی


قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می پذیرد.کتابی آسمانی است اما ــ بر خلاف آنچه مؤمنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند ــ بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد !کتابی است که نام بیش از ۷۰ سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از ۳۰ سوره اش از پدیده های مادی و تنها ۲ سوره اش از عبادات ! آن هم حج و نماز ! کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست …
کتابی است که نخستین پیامش خواندن است و افتخار خدایش به تعلیم تعلیم انسان با قلم…آن هم در جامعه ای و قبایلی که کتاب و قلم و تعلیم و تربیت مطرح نیست ……….

این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش
را بستند ، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد ، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت ، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون دردکمر و باد شانه و … شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی ؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد ...

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است ؟ “ چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته ،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ، ‌یکی ذوق می کند که ترا با طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالدکه ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ! … اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانندمستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو از آخر به اول ، ‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری ؟ ای کاش آنانکه ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است . آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم . . . :)


ماجرای لحظاتی تا مرگ...



حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی
ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب
شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه
بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و
باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...


توکل و اعتماد

 

واژۀ توکّل به معنی و مفهوم اعتماد کردن به دیگری است اما عرف کاربردی آن غالباً درمواردی است که کسی درتمامی زمینه های کسب اعتماد مأیوس گردیده و بعنوان آخرین راه حل و شاید در یک حالت عجز و لاعلاجی (کاربردبارمنفی این واژه در حالت دست روی دست گذاشتن و فرار از بارمسئولیت آور موضوع) امر را به خداوند محول مینماید و به گونه ای طلب برائت بی مسئولیتی خویش رانیزاعلام میدارد.

اما در یک رویکرد معنی گرایانه میتوان کاربرد این واژه را در شرایط سازنده ترو مسئولیت پذیرانه شخص متوکل جستجونمود ، چراکه دقت در مفهوم و معنای واژه ، میرساند که طلب اعتماد از غیر بایستی در یک پروسه عملگرایانه ،تحقیقی و تجسس آفرین مورد نظر قرارگیرد که این خودلاذمه تلاش ، مطالعه ، دقت در یک پژوهش تطبیقی در عرصه شناخت و بکارگیری تجارب موفق است .

با این توصیف لاذمۀ توکل در هرامری درمعنای دقیق و کاربردی آن تلاش معقول برای به مطلوب رسانیدن آن باتکیه و اعتماد به تجارب موفق دیگران موضوعیت می یابد .

ذکر و یادآوری این نکته نیز ضروری است که در هر شرایطی احاله امور و یا طلب نتیجه مطلوب با استعانت از مورد اعتماد ترین تکیه گاه انسان که همان خداوند قادر میباشد با سیر عقلانی تعاقب خواسته ها و مشکلات آدمی منافاتی ندارد چنانچه توکل به حقتعالی شرط اصلی و لازم تحقق بهینه امور هر فرد معنی گراست و دستوراکید قرآن کریم در همه موارد اعم از قوه و فعل انسانهاست : فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین...

در حذر شوریدن شور و شرست      رو توکل کن توکل بهترست

با قضا پنجه مزن ای تند و تیز          تا نگیرد هم قضا با تو ستیز

مرده باید بود پیش حکم حق           تا نیاید زخم از رب الفلق


نصیحت پدر

                                        

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر»


                     جامی





شریعتی و عاشورای حسین(ع)

... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... د

آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

منبع:

حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی


کیست عاشق؟

    

کیست عاشق آن که تا پروانه سان پروا کند

جاى در آتش ز شوق شمع، بى پروا کند

کیست عاشق در جهان چون سرور آزادگان

کو به خون پاک خود اسلام را احیا کند

کیست عاشق آن که با ایثار اکبر چون خلیل‏

راز عشق بى نشان را در جهان افشا کند

کیست عاشق آن که از دریا برآید خشک لب‏

وز غم طفلان ز غیرت دیده را دریا کند

جان به قربان علمدارى که گر دستش فتاد

درگه اعجاز، چون موسى ید بیضا کند

دست عباس دلاور گشت در میدان قلم

تا بدان طومار مردى را به خون امضا کند

در شمار چاکرانش گر در آید «افتخار»

فخرها بر شهر یاران همه دنیا کند

سید جلال الدین میرآفتابى «افتخار»

 


راز بی اخلاقی مسلمانان


 
 "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
 
 در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هرجماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
 
 من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
 
 خواجه نصیر الدین فرمود:
 
 در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر"دارد .
 
 در اسلام تو را می گویند : 
 دروغ نگو ..... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
 
 غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.
 
 قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
 
 تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
 
 و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز ازخود راضی و شادمان می بیند ..
 
 و راز نابخردی مسلمانان در همین است ....
 
                                                                            (از اسرار اللطیفه

بدون شرح

       


غدیر

ستاره سحر از صبح انتظار دمید
غدیر از نفس رحمت بهار چکید
 
گرفت دست قدر ، رایت شفق بر دوش
زمین به حکم قضا آب زندگى نوشید
           
بر آسمان سعادت ز مشرق هستى
سپیده داد نوید تولد خورشید
           
به باغ ، بلبل شوریده رفت بر منبر
چو از نسیم صبا بوى عشق یار شنید
           
ز خویش رفته ، نواخوان عشق بود و سرود
به بانک زیر و بم ، اسرار خطبه توحید
           
فتاد غلغله در باغ و شورشى انگیخت
که خیل غنچه شکفت و به روى او خندید
           
هوا ز عطر گلاب محمدى مشحون
زمین به عترت و آل رسول بست امید
 
رسول ، سدره‏ نشین شد ، على به صدر نشست
پى تکامل دینش خداى کعبه گزید
           
گرفت پرچم اسلام را على در دست
از این گزیده زمین و زمان به خود بالید
           
به یمن فیض ولایت شراب خم الست
به عشق آل على از غدیر خم جوشید
     
                  
شعراز دکتر یحیی ابیانه


زیرکی را گفتم این احوال بین...

 

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد میزند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « ولله من زنده ام ! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید ؟ اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند بی توجه به حال و احوال او رو به مردم میگویند  پدر سوخته ملعون دروغ میگوید مرده ! 
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید ، گفتند : « این مرد فاسق است و تاجری ثروتمند و بدون ارث است ، چند مدت پیش که به سفر رفته بود ، چهار شاهد عادل خدا شناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد . پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد . حالا بعد از مرگ بر گشته و ادعای حیات می کند ، حال آنکه ادعای مرد فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد . این است که به حکم قاضی به قبرستانش می بریم ، زیرا که دفن میَت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست ! 
کتاب کوچه / ص 1463 احمد شاملو

عید قربان

گرت قصد قربت است در کوی دوست

به عرفان جوی که قربان هم از اوست


بیاموزیم...

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
  
تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
 
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان.
 
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى.
 
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه.
 
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
 
می‌توانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم و من هم.
 
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.
 
چرا که ما هر دو انسانیم.
 
این جهان مملو از انسان‌هاست، پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
 
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی‌صادر کنی و من هم.
 
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
 
دوستانم مرا همین گونه پیدا می‌کنند و می‌ستایند.
 
حسودان از من متنفرند، ولى باز می‌ستایند.
 
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.
 
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
 
من قابل ستایشم و تو هم.
 
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد.
 
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى ،
 
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار ، اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى ، و یادت باشد که این‌ها رموز بهتر زیستن هستند.

                                               مهاتما گاندی


با محبت شاید با خشونت هرگز

 

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می‌گفتم:
بچه‌ها تنبل و بد اخلاق‌اند
دست‌کم می‌گیرند
درس و مشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلاً
تا بترسند از من
و حساب‌ی ببرند…
خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم...
چشم‌ها در پی چوب، هر طرف می‌غلطید
مشق‌ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می‌لرزید...
خوب، گیر آوردم!!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکت‌اش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
هم‌چنان می لرزید...
”پاک تنبل شده‌ای بچه‌ی بد”
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
”ما نوشتیم آقا!”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم
او تقلا می‌کرد
چون نگاهش کردم
ناله‌ی سختی کرد...
گوشه‌ی صورت او قرمز شد
هق‌هق‌ی کرد و سپس ساکت شد...
هم‌چنان می‌گریید...
مثل شخصی آرام، بی‌خروش و ناله

ناگهان حمدالله، در کنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد...

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوبِ ستم، دلم آتش زده بود
سرخی‌ی گونه او، به کبودی گروید...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...

خجل و دل‌نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه‌ای یا گله‌ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه‌ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : "لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما"

گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی‌گشته
به زمین افتاده
بچه‌ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه‌ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می‌بریمش دکتر
با اجازه آقا...

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثر گشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می‌داد
بی‌کتاب ودفتر...

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمی‌دانستم
من از آن روز معلم شده‌ام...
او به من یاد بداد
درس زیبایی را...
که به هنگامه‌ی خشم
نه به دل، تصمیمی
نه به لب، دستوری
نه کنم، تنبیهی
ــــــ

یا چرا اصلا! من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گره‌ای بگشایم

با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...


علم و ایمان

                            

علم به ما روشنائی وتوانایی می بخشد و ایمان عشق وامید وگرمی
علم ابزار میسازد و ایمان مقصد
علم سرعت می دهد و ایمان جهت
علم توانستن است و ایمان خوب خواستن
علم می نمایاند که چه هست و ایمان الهام می بخشد که چه باید کرد
علم انقلاب برون است و ایمان انقلاب درون
علم جهان را جهان آدمی می کند و ایمان روان را روان آدمیت می سازدعلم وجود انسان را به صورت افقی گسترش میدهد و ایمان بشکل عمودی بالا می برد
علم طبیعت ساز است و ایمان انسان ساز
علم زیبایی است و ایمان هم زیبایی است ، علم زیبایی عقل است و ایمان زیبایی روح
علم زیبایی اندیشه است و ایمان زیبایی احساس
هم علم به انسان امنیت می بخشد و هم ایمان ، علم امنیت برونی و ایمان امنیت درونی
علم درمقابل هجوم بیماریها،سیلها،،زلزله ها،طوفان ها ایمنی می دهد
و ایمان در مقابل اضطراب ها،تنهائیها احساس بی پناهیها وپوچ انگاری ها
علم جهان را با انسان سازگار می کند و ایمان انسان را باخودش

با اینهمه نه علم می تواند جانشین ایمان گردد و نه ایمان جانشین علم، تجربه های تاریخی نشان داده است که جدایی علم و ایمان خسارتهای غیر قابل جبران به بار آورده است. ایمان را در پرتو علم باید شناخت،ایمان در روشنایی علم از خرافات دور می ماند.



لذت زندگی

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.
میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.
ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.
میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.
                                      مثل یک ببر زندگی کن (پائلو کوئلو)

Weblog Themes By Pichak

<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>

نويسندگان

موضوعات

     

درباره وبلاگ